اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي چيست؟
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست
من آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بود
چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود
من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن نيست
بهركس روي كردم ديدم آوخ! مرا از او خبر او را ز من نيست
حديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود
نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست.
زندگی زیباست اگر با عشقی پاک همراه گردد
نوشته شده توسط FOREVER در 28 Aug 2007 ساعت 5:30 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

Nick Name : Hami
Name : Hamid reza Moradi
Sweden : 0046 73 928 34 53
Denmark : 0045 253 93 497
MSN Yahoo : hamidreza_1988
hamidreza_1988@hotmail.com
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY